خرید بک لینک
کاش هر روز بعد از ظهر پنجشنبه بود.

برچسب: 175 pound pitbull,175 lb pitbull,175 cm,175 cm in feet and inches,175 grams to cups,175 bus route,175,70r13,175 candy crush,175 ufc,175 candy crush soda, نویسنده: سام اکبری تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 15:46

گاهی شوق دیدنت کلافه ام میکند ... گاهی ترس از نبودنت ... نمیدانم چگونه بر زندگی ام دست کشیده ای که بی حضورت لحظه ها حال ناخوشی دارند ... دله بسته ای لحظه های حضور تو ... مرتضی ... تولدت مبارک خواهرم ! + تولد خواهرشه خواست براش بنویسم . بار اولم نیست که برای تولد کسی که نمیشناسمش مینویسم . و کاملا با آقای فیلم هر همزاد پنداری دارم . + خب من اگر خواهر داشتم همینقدر عاشقانه براش مینوشتم

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 15:03

روز دویست هفتادو ششم .. میان انگشتانم میچرخانمش ... صدای درهم چرخیدنش بی جان تر می شود ... دلم نمی اید جانش را بگیرم ... نگاهش میکنم میگوید چهارم مرداد نودو یک را به یاد اور ... چه خوشبخت بودی ؟ دنیا در دستانت بود ... بی اختیار میخندم ... نفس عمیقی میکشم... عطر تابستان می اید ... عطر همان مرداد ... چشمانم را کمی بستم ... خوابم می امد ... گفتم تو کجایی ؟ گفتی چشمانت را ببند همین نزدیکی هایم ... تردید داشتم ... به تابستان و گنجشک هایی که روی کابل های برق چشم خدا بودند بر من و تو ... یادم می اید باد غرل سوخته ی مزرعه های گندم را برایمان میخواند ... و مادر سینی های سرخ رب را در اف

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 3:20

میبینی؟ قدم برداشتن سخت تر از هر لحظه به نظر میرسد. هوای گرفته ی این روزها عطر عجیبی دارد... آتش زودرس خرداد ماه به صورتم چنگ میزند ... همین غروب را ببین ... این گرما این خرداد و این رنگ طلایی عمیق که به تن تو وصل میشود یاد قصه ای را در من روشن میکند قصه ای که یکی بود و تو... نبودی ... از زمانی که نوشتن ها در من رنگ ارغوان به خود گرفته بود سالها میگذرد ... میدانی ؟ آن وقت ها بود که اولین بار تو به من گفتی چشمه ی شعر را در من یافته ای ... همان وقت ها را میگویم که کلمات از من رو به پرتگاه شنوایی تو برای زیباترین خودکشی هجوم می آوردنند ... و این طبیعت دنیای بین من و تو بود ...

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 3:20

مهدی درب پله های اضطراری را باز کرد و جلوتر رفت ... به پارگرد اول که رسید چراغ قوه اش را سمت درب گرفت ... من هم به دنبال او وارد شدم ... شب تاریکی بود ... باران نم نم می بارید ... ساختمان قدیمی نزدیک کشتارگاه خالی از سکنه بود ... دیوار های بلند و بتونی بوی نم میداد ... راه روهایی که سال ها بود صدای باد در آن ها میپیچید مهدی را به وارد شدن تشویق می کرد ... من ده سال داشتم ... هنوز کوچکتر از آن بودم که از تاریکی نترسم ... مهدی جلو تر حرکت میکرد و خرده چوب ها و شیشه ها را کنار میزد ... بوی خون و آلمینیوم به مشامم میرسید ... هر بار که چراغ قوه را به سمت جلو میگرفت از من دور تر می

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 3:13

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 3:13

+ از همون روز اولی که دیدمت آدم یوبثی بودی .

_ واقعا؟

+ آره خیلی عبوسی ... همیشه آروم و ناراحتی انگار .

_ خب دست خودم نیست ... همینه دیگه ...

+ به هر حال خیلی ازت بدم میومد .

_ فعلا که تو میلکشیکتو با همین آدم عبوس قسمت کردی :دی

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 3:13

تمام زندگی به ریسمان وجود حسی که به ان "رفتن تو" می گفتند بسته شده بود ... به همان حس که چیزی شبیه به "فقدان" بود ... همین وابستگی ها ... که خودش دردیست در مرض ناممکن ... شبیه به یک قطعه موسیقی میشود که نمیشود از شنیدنش گذشت ... شبیه به یک شعر میشود که نمیشود آن را نخواند ... شبیه به یک صدا ... که نمیشود صدای تو نباشد ... که نمی شود تمام زندگی نباشد ....

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 3:13

هزار ضلع ... هزار زاویه ... دو چشم ... یک نگاه ... خیرگی های چشم های تو را خوب به یاد دارم ... وقتی تمام این کتاب ها برای چشم های تو جان میدادند ... و قتی شهر خاموش میشد و تو نبودی ... من تمام کتاب ها را به امید نگاه تو دوره میکردم ...

برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 3:13

صفحه بندی